زار زدم و زار زدم و زار زدم...آنقدر که فکر کردم قدرت دوباره ای یافتم...اما بغض نگاه مادر به قدری بود که دیگر نخواستم این حس را تجربه کنم...انگار چند سال پیرتر شد در آن چند لحظه که در آغوشش بودم...
حالا بغض هایم، اشک هایم فقط سجاده ام را خیس می کند و آنقدر نقش خوب بودن را خوب بازی می کنم که چند روز پیش پای تلفن به زی زی داشت تعریفم را می کرد که چگونه دارم پیش می روم و حرص و جوش نمی خورم و غصه از پایم ننداخته...و بغض بود که در آن لحظه سراغم را گرفت...
تنهایی آدم ها یعنی اینکه حتی عزیزترین ها هم نمی فهمند حالت را...
برچسب: خوب من اضطراب کافی نیست جسدم را برایت آوردم,
نویسنده: مانی قاسمی